|
یک قلب کوچک | ||
|
سلام آقا عمو جان اصولا در زندگانی زیزیانه لحظاتی هست که اندازه همه دنیا حرف برای گفتن به شما، در ناحیه گلو جمع میشه... اونقدر اون حرفا زیاد میشن که زیزی حس میکنه داره منفجر میشه... بعد که شروع میکنه به نوشتن وقتی مینویسه "سلام" اونوقت همه چیز یهو یادش میره! حتی یادش نمیاد که حرفایی که داشت گلوشو پر میکرد و خفه ش میکرد درباره چی بود؟ آقا عمو جان! مامان من، وقتی همسن من بود، زندگیش خیلی بهتر از الان بود. گاهی عمیقا و از ته دلم آرزو میکنم کاش مامانبزرگم مامانم بود کاش همسن مامانم بودم و توی دوران جوونیش به سن الانم رسیده بودم عمو! نوشته ها خیلی خوبن! آدم میتونه همه حرفاشو بنویسه و خالی بشه. ولی بازم کافی نیستن توی نوشته ها گریه هامون، احساسامون، اینکه چقدر عذاب میکشیم اونطوری که هستن نشون داده نمیشن چرا پدر مادرا دوست دارن همیشه بچه هاشون باهاشون دعوا بگیرن؟ چرا فقط دعوا کردن و داد زدنه که به پدر مادرا میگه باید یه کمی منصفانه تر قضاوت کنن؟ چرا وقتی آدما میگم "چشم" بیشتر وقتا پشیمونی به بار میاره؟ چرا وقتی پدر و مادر میشن اینقدر از آدم دور میشن؟ چرا فهمیدنشون اینقدر سخت میشه؟ آخه چرا؟ [ ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ] [ ٩:٠٠ ب.ظ ] [ زینب ]
دوشنبه - ۵/ مهر/ ۱۳۸۹
سلام عموی عزیزم... دیروز که رفتم دانشگاه٬ نمیدونم چرا یهو دلم واسه شما و سایتتون تنگ شد. یهو انگار یادم رفت که شما سایتتونو بستین٬ یه لحظه انگار رفتم توی فکر اینکه امروز برم واسه عمو یه چیزی بنویسم. دیروز با فاصله از کنار امامزاده طاهر رد شدم. شما حتی تا نزدیکیهای دانشگاه ما هم اومدین و من شما رو ندیدم البته خوب شد که ندیدم .... همین که شما گریه کردین و کلی جلوی خودتونو گرفتین قلبمو خون کرد.... وای به اینکه شما رو از نزدیک ببینم که ناراحتین و دارین غصه میخورینو عزادارین.... فکر میکردم موقع رفتن به دانشگاه از جلوی امامزاده رد میشیم... اما دیروز فهمیدم که اشتباه یادم بوده و موقع برگشتن امامزاده رو از دور میبینیم حبف... من امامزاده طاهرو دوست دارم حیف که مردم اصلا امامزاده بودن اونجا رو رعایت نمیکنن... یه دفعه رفتم٬ همون یه دفعه هم دیدم که ملت با کفش گلی اومدن توو و کلی اونجا رو کثیف کرده بودن
سه شنبه آقای عمو٬ سلام!! فکر میکردم وقتی امروز دوستامو ببینم خیلی خوشحال خواهم شد نه که نشدما.... اما اونقدرها که فکر میکردم نبود اصلا انگار یه جورایی عصبی هستم اینو الان که به بابام در مورد شماره موبایلم میگفتم فهمیدم عین یه آدمی شدم که از همه خسته شده و عاشق اینه که بره وسط بیابون... جایی که هیچکسی نباشه و هیچ کاری بهش نداشته باشن میخوام شمارمو عوض کنم چون از همه اس ام اس ها و زنگهایی که بهم زده میشه اعصابم خرد میشه از وقتی که گوشیم خراب شد اینجوری شدما.... وقتی که فهمیدم چه آرامشی دارم وقتی گوشی ندارم کاش میشد یه کاری کنم که مامان و بابام هم هی زنگ نزنن بهم که کجایی؟ کی میای؟ من میام دنبالت من نمیام دنبالت اما اون دو نفرو دیگه نمیشه کاریش کرد من هر روز احساس میکنم که بیام یه عالمه بنویسم.... اما چون خیلی فکر میکنم که چی بنویسم٬ مطلبهام هیچ ربطی بهم ندارن و بعد احساس وراج بودن بهم دست میده واسه همین هی حرفامو میخورم اینم میگم٬ دیگه میرم سوم دبیرستان که بودم٬ پیش خودم ٬میومد توی ذهنم که شما میگین مثلا: آناهیتا جون (اسم دوستم) دختر گلم... به من بگو ببینم عمو جون ( مثلا دارین کاغذهاتونو نگاه میکنین تا معماها رو بخونبن) دانی کف دست از چه بی موست؟ (بی مو است) حالا اینجا دستاتونو دور هم میچرخونین که یعنی آناهیتا سریع باشه و هی بهش میگین بدو بدو بدو بدو... بعد مثلا آناهیتا نمیتونه جوابتونو بده.. بعد میگین: زیرا کف دست مو ندارد.... یاد گرفتی؟ عموی عزیزم یه بار اومدین وبلاگم و برام دعای خیر کردین و من کلی ذوق کردم یه بار هم اومدین و دعوام کردین همیشه ته ذهنم یه فکری وول میخوره... اینکه ناراحت شده باشین که اون کامنت دعواییتونو پاک کردم.... خب میخواستین من بخونم که خوندم... دلم نمیخواست دعوا کردنتون برام یادگاری بمونه به خدا اصلا قصدم بی احترامی به شما نبود از اون دعوا کردنتون یه جورایی انگار ترسیدم.... انگارکه اینجوری شده باشین:
چهارشنبه سلام عمو جان توی خونه ما٬ نمیشه یه لحظه راحت بود حتی وقتی درو می بندم و گریه میکنم هم راحت نیستم همش سعی میکنم صدام در نیاد... همش سعی میکنم بی صدا گریه کنم و واسه همین یه موقعها که تنها میشم و قشنگ بلند بلند گریه میکنم احساس خوبی بهم دست میده تازه بعد از اینهمه تلاش٬ وقتی مجبور بشم حرف بزنم و چشمها و دماغ سرخ شده منو ببینن میگن: گریه کردی؟ چرا؟ و بعد وقتی حدس نزنن چرا گریه میکنم بهم میگن دیوونم و آرزو میکنن که خدا شفام بده وقتی هم حدس بزنن که مثلا ناراحتم که آش دایی فوت کرده بهم میگن : " کس و کارتون بمیره اینقدر گریه نمیکنین..." و من چقدر از اینطور جمله ها بدم میاد... این فعل جمع واسه اینه که ما سه تا بچه ایم... ( سه تا خواهر و برادر) گاهی فکر میکنم کاش یه جوری میشد که خونواده٬ روزی که من کلاس ندارم٬ از صبح تا بعد از ظهر خونه نباشن البته همیشه این تنها موندن توی خونه رو دوست دارم و اینکه میتونم راحت گریه کنم و تخلیه بشم فقط یکی از فایده هاشه و من چقدر بدم میاد از اینکه بعد از صحنه احساسات محمد رضا٬ ازم بپرسن: " آچ دایی؟" "حاج دایی؟" ... و مجبور باشم وسط بغض داد بزنم : " آش دایی" در حالیکه نود و دوبار این اسمو شنیدن و میدونم که ادفعه بعدی هم میپرسن... امروز دوبار به شدت حرصم گرفت و پشتش یه حرکت غیر عادی انجام دادم... یه بار که توی مترو که نشسته بودم کوبیدم روی پام... یه دفعه هم توی اتوبوس کوبیدم روی وسایلی که روی پام بود تمرین نکردم آخه.... فردا کلاس نقاشی دارم اونقدر به خودم میگم که نمیتونم نمیتونم٬ اصلا ذوقی واسه تمرین ندارم هر دفعه که به ذهنم میرسه برم تمرین٬ پشیمون میشم... پیش خودم فکر میکنم که بعدا میرم.... بعدا میرم.... بعدا میرم.... و این میشه که شب میشه و من اصلا نمیرم تمرین کنم آقا اجازه؟ وقتی کسی در اطراف زینب سوال براش پیش بیاد٬ زینب جواب میده یعنی مثلا اگه کسی از بغلدستی زینب میپرسه ساعت چنده؟ زینب ساعتشو نگاه میکنه و جواب میده یا مثل امروز٬ وقتی یه آقایی (که ردیف پشت سر زینب نشسته) میخواد به خانمی (که ردیف جلوی زینب نشسته و فکر میکنه که خودش آخرین نفری هست که داره اسمشو توی لیست مینویسه) خبر بده که : " خانم!! من اسممو ننوشتم"٬ زینب احساس میکنه که باید داد بزنه و بگه: خانم... اون آقا اسمشو ننوشته..." و هیشکی نیست به زینب بگه که٬ اون آقا اسمشو ننوشته٬ به تو چه یکی از دوستام بهم گفت که ناراحت نباشم و این که نمیتونم ساکت بشینم معنیش اینه که دوست دارم کمکی کرده باشم.... البته درست میگه ... اما هنوز هم نمیتونم به این رفتارم بی تفاوت باشم و در آخر: سر میخوریم از آسمون روی بال رنگین کمون...
پنجشنبه حالا که نمیشه هیچوقت مریض نشد٬ ترجیح میدم عطسه کنم تا سرفه. ترجیح میدم حساسیت داشته باشم تا اینکه سرما بخورم اما حالا راستی راستی سرما خوردم به گمونم مامان٬ چهار تخمه درست کرده که بخورم٬ اونقدر لعاب انداخته که ... یه قلپ (gholop) که میخورم اندازه نیم ساعت طول میدم تا قورتش بدم... توی ذهنم٬ همش آدمایی میان که سرما خورده بودن و دور و ور من بودن. نه نفرین کنم٬ اما وقتی میان توی ذهنم ازشون عصبانی میشم... مثلا بابام ... راهله... اون خانمه که دیروز توی اتوبوس بود... من از سرماخوردگی متنفرم یه ماه پیش کتابی که آقای کیانیان نوشتن رو میخوندم.... خیلی کتاب قشنگی بود.... یکی از خاطره هاش هم مربوط به مکه بود و در حد یه جمله از شما هم نوشته بود.... هر داستانیشو که واسه مامانم تعریف میکردم مامان باور نمیکرد و به من هم میگفت باور نکن
جمعه سلام عمو جون من از کرچ رفتن متنفرم عمو مامانم میگه اونم خوشش نمیاد... اما من باور نمیکنم... چون دائم میگه بریم کرج بریم کرج نمیذاره هم نرم زوری زوری میکشه منو با خودش میبره... وقتی بچه بودم٬ نمیتونستم درک کنم چرا دختر خاله یا پسرخاله هام نمیرن میگون؟ آخه اونا یه خونه داشتن توی میگون که ما هر چند وقت یه بار میرفتیم اونجا پیششون.. گاهی که نمیومدن بچه ها٬ به این فکر میکردم چرا نمیان؟ اینجا که معرکست.... اما حالا حالشونو میفهمم حتی اگه بهشت هم باشه٬ وقتی زوری هست٬ مثل جهنم میشه
شنبه سلام بر عموی نازنینی که.... ادامشو نمیدونم چی بنویسم عمویی آقا٬ اگه یه روزی یادم رفت لطفا شما بهم یادآوری کنین که مامان و بابام برای یه بار هم که شده جایی که من دلم میخواست برم باهام اومدن... آخه قبلا بحثش شده بود و من بهشون گفته بودم هیچوقت اینکارو نکردن... اما دیروز باهام یه جایی اومدن که عمیقا دلم میخواست برم شاید خودشون ندونن که چه کمک بزرگی بهم کردن اما از دیروز تا حالا اونقدر آرامش پیدا کردم که خودم موندم توش.... عمو... روح کسایی که واسه ما خیلی عزیزن و ما از رفتنشون ناراحتیم قدرت هم دارن؟ یعنی ممکنه آروم شدنمون٬ بعد از اینکه میریم به دیدنشون٬ باعثش اونا باشن؟
یکشنبه سلام عمو جان ساعت ۱۰ صبح از خونه زدم بیرون و ساعت ۲ بعد از ظهر برگشتم... و این یعنی که کلاسم تشکیل نشد و من همه این مدتو توی راه بودم خیلی حال آدم گرفته میشه... اگه اختیارم دست خودم بود٬ امروز نمیرفتم کلاس... اما اگه نرم یا مامان جان زحمت میکشه و باهام قهر میکنه یا اگه قهر نکنه با نگاه خشن ( به قول امیر محمد وقتیکه فسقلی بود) نگاهم میکنه ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ [ ۱۳٩٠/٧/۱۸ ] [ ٧:۱٧ ب.ظ ] [ زینب ]
سلام به همه... تولده تولد.... تولد عمو جون..... تولدتون مبارک!!!
آقا توطئست ... اینا همش نقشه بوده شما به من بگین... چرا تا قبل از شب تولد گل عمو بلاگفا هیچ فعالیتی نکرده بود و سالم و سر حال بود؟ یهو خراب شد... اون هم دقیقا شب تولد....
عمو جانم تولدتون مبارک... من هم مثل بیشتر طرفدارهاتون براتون آرزوهای خوبو آرزو میکنم امیدوارم همیشه موفق باشین... اگه هم موقعی پیش اومد که موفق نبودین، امیدوارم بعد از اون دوباره موفقیت کسب کنین خوشحال بودن شما آرزوی قلبی همه ماست شما خوشحال باشین، ما هم خوشحالیم
در آخر میخوام یه معما رو مطرح کنم که خودم اصلا جوابشو نمیدونم.... در واقع یه جور مشورته.... یه خانم پیر باید ٣٠ تومن واسه اجاره خونه خودش به صاحب خونه بده. سه تا پسر داشته و هر کدوم از پسرها ١٠ تومن به خانمه میدن که اجارشو بده. وقتی اجاره خونه رو میده، صاحبخونه ۵ تومن به خانمه تخفیف میده. خانمه ۵ تومن رو بین پسرهاش تقسیم میکنه، نفری یه تومن بهشون میده و در نتیجه ٢ تومن واسه خودش میمونه. چون پسرها هزار تومنشون برگشته، پس در واقع هر کدوم ٩ تومن به خانمه دادن نه ١٠ تومن.... ٣ضرب در ٩ میشه ٢٧ تومن، دو تومن هم که پیش خانمه هست که میشه ٢٩ تومن، اون یه تومن کجاست؟ [ ۱۳۸٩/٤/۳۱ ] [ ٦:٢٠ ب.ظ ] [ زینب ]
سلااااممممممم...... خوبیـــــــــن؟ هی منتظر شدم نظراتم برسه به 30، آخرش دیدم که فایده نداره بی خیال شدم
یه خرده بعد از اومدن گل عمو، بابا جانم هم اومد.... اگه فکر میکنین من دلم واسه بابام تنگ شده بود سخت در اشتباهید چون دلم تنگ نشده بود، چیزی فراتر از اون بود، یعنی خیلی خیلی خیلی تنگ شده بود.... هه هه هه... سر کار بودین... بگذریم.... میبینم که 13 فروردین شد و آخرین روز تعطیلیه ما دانش اندوختگان... سیزدهتون به در.... ایشالا به سلامتی و دل خوش.... بنده شنبه نمیرم چون تعطیلم...اما دلتون نسوزه.... 13 روز عید به این سرعت گذشت... یه روز که یه روزه
امروز سیزدهمون خیلی خیلی خوب و لذت بخش به در شد با خاله قرار گذاشتیم و رفتیم خونه اونها... بعد از اینکه ماشینو گذاشتیم دم خونشون، با هم رفتیم پارک پردیسان. رفتیم بالا... رسیدیم به جایی که خلوت بود.... یه تپه بزرگ و سرسبز اونجا بود که یه قسمتش پر بود از شبدر.... خاله میگفت که شبدر چهار برگه خوش شانسی میاره اما هر چی گشتیم نتونستیم شبدر چهار پر پیدا کنیم... همشون سه پر بود... کلی خندیدیمو کلی یخ کردیم.... آخه اونجا که بودیم باد خیلی زیادی میومد.... کاهو و سکنجبین خوردیم... عکس گرفتیم... خلاصه کلی خوش گذشت... جای همتون خالی. [ ۱۳۸٩/۱/۱٤ ] [ ۱٢:۱۸ ق.ظ ] [ زینب ]
سلام.
شاعر میفرماید : خوشا به حالت ای روستایی/ چه شاد و خرم چه با صفایی/ در شهر ما نیست جز دود ماشین/ دلم گرفته از آن و از این.... تا دیروز میگفتم دلم تنگه چون آهنگ عمو خیلی باصفا بود... اما امروز دلم تنگه چون مجبورم برم جایی و مامانمو تنها میذارم. من یه شب خوابیده بودم خونه عمه و فرداش برگشته بودم مامان بهم گفت که خیلی تنها مونده و ناراحت بود.... حالا این یکی ۳ روزه. ۵ شنبه صبح زود میریم و شنبه شب بر میگردیم. وقتی تصور میکنم ما توی راهیم و مامانم توی خونه داره غذا میپزه٬ از صبح تا شب هیشکی نیست که باهاش حرف بزنه٬ خونه ساکت ساکته.... دلم میخواد بمیرم. خدایا خودت کمک کن بچه ها دعا کنین یه جوری این قرار کنسل بشه.... یا یه جوری بشه که بشه یکی دیگه جای من بره. البته خب اونجا که میخوایم بریم گیلانه٬ گیلان خیلی شهر قشنگیه و من هم به خاطر همین قشنگیش تصمیم گرفتم و اوکی دادم و گفتم من هم میام... اما حواسم به مامانم نبود. حالا نمیشه کنسل کرد.... چون به غیر من فقط یه دختر دیگه هست که اگه من نرم اون نمیاد و اگه اون نیاد کلا برنامه بهم میریزه .... فکر بد نکنین.. یکی از اون پسرهایی که با ما همراهه برادرمه... اینجوری شد که قرار شد برم گیلان.
این شکلک وضعیت منه در ترم قبل... همچین فعال شده بودم که خودم توش مونده بودم
هه هه هه....
وااااااایییییی .... من شکلات دوست دارم
شاید این ما باشیم وقتی گیلانیم [ ۱۳۸٩/۱/۳ ] [ ۳:٠٥ ب.ظ ] [ زینب ]
سلام به همه بروبچ عزیز البته میدونم که شما احتمالا زیاد این وبلاگو نشناسین چون با وجود بلاگفا معمولا این وبلاگم زیاد مهم نیست وجودش... اما خب چون دلم سوخته بود از اینکه بیخود و بیجهت جو گیر شدم و جفت وبلاگامو بستم گفتم بیام اینو هم دوباره راه بندازم [ ۱۳۸۸/۳/۱۸ ] [ ۱٢:۱٩ ق.ظ ] [ زینب ]
بنام خدا كاربر گرامي با سلام و احترام پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم. شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد: http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي : support[at]persianblog.ir و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي abuse[at]persianblog.ir تماس حاصل فرماييد. همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد: http://mypardis.com با تشكر مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ مهدي بوترابي http://ariagostar.com [ ۱۳۸۸/۳/۱۸ ] [ ۱٢:۱٧ ق.ظ ] [ پرشین بلاگ ]
|
||
| [ طراحی : تمزها ] [ Weblog Themes By : Themzha] | ||